تبليغاتX
گنجشکی که می نویسد
گنجشکی که می نویسد
اینجا هرآنچه را که عقل حکم کند دست می نگارد پس با دل بخوان
گنجشکی که می نویسد

همیشه لرزیدن دل از عشق نیست، گاهی صدای ضجه های کسی که دارن از یک دل

کشون کشون بیرون میندازنش دل را می لرزونه.

اما نه، نه فقط دل را ، بلکه همه ی دنیا را می لرزونه.

همیشه لرزیدن دل از عشق نیست...

 

 

ته کلوم :

ندارد.

 

چند کلوم ختم کلوم :

* دلم میخواد زندگیمو تا بزنم، از تقارنش یه دل ببرم.

* حس میکنم گردبادی تو وجودم داره می پیچه که هیچ راهی برای خروجش وجود نداره.

* دیگه گذشت اون روزا که مردم دنیا را به دوئل دعوت میکردن، اونم با گل سرخ .

به قلم الهام نیکدل یکشنبه هفدهم آبان 1388

نه از میان حلقه ی آتش

نه از ژرفای دره ی اقاقیها

نه در گرگ و میش یک صبح خیس باران خورده

و نه در میان طوفان و تلاطم

تو

بی آنکه شبیه هیچ افسانه ای باشی

از همین کوچه ی آسفالت

با قدمهایی آرام می آیی

اما

چشمانت به اندازه ی تمام دنیا روشن خواهد بود

 می دانم ...

 

 

ته کلوم :

من به پاییز مدیونم و به مهر زیباش .

 

چند کلوم ختم کلوم :

* دلم میخواد بیشتر باشم اما هر کاری میکنم نوشتنم نمیاد .

* گاهی وقتا یه خوابهایی می بینی که دلت میخواد دیگه بیدار نشی... .

* پشت چشم نازک کردنهای دنیارو میشه تو بال زدنهای آهسته ی پروانه ها دید.

به قلم الهام نیکدل چهارشنبه بیست و دوم مهر 1388

شوق شعر من به هر جایی که بود

لحظه ای از عشق تو خالی نبود

 

می گذشت از کوچه های عاطفه

می نشست بر بام سبز خاطره

 

می دوید تا انتهای چشم تو

می خزید در انزوای اخم تو

 

می پرید در آسمان خنده ات

می چکید با بارش هر گریه ات

 

روح شعر من سراسر شور توست

چشم من روشن به نور مهر توست

 

 

ته کلوم :

نگرد نداره .

 

چند کلوم ختم کلوم :

* اینقده خوشحالم که این ترم مجبور نیستم از کله ی سحر مثل پشه ی پیف پاف زده، بی حس و حال، پاشم برم بشینم سر کلاس.

* وقتی دلت میخواد دست کودک بازگوش چشمهای کسی رو بفشاری، گریه اش ننداز.

* تا حالا شده دلت بخواد روح یه گل، دم صبح، وقتی که داره می شکفه در تو حلول کنه؟

به قلم الهام نیکدل شنبه چهارم مهر 1388

تمام عمرم شنیدم زندگی یک جاده است، حالا شرح و تفسیرهایی که بعد از این جمله

از فکر و قلم خیلی ها تراوش شده بماند، تنها چیزی که ازش مطمئنم اینه که زندگی یه

جاده اس اما هر وقت ما می پیچم اون نمی پیچه و زمانی که اون می پیچه، ما نمی پیچم

و باید سر بزنگاه همین جاده ی ناجور خوشبختی را گیر انداخت.

           .....

باید مثل مار بپیچد از غم به خود

آن جاده ای که پای تو

مزینش نکرده

به افتخار عبور

             .....

 

ته کلوم :

احساس می کنم باید به زندگیم روح تزریق کنم ... بد جوری خماره.

 

چند کلوم ختم کلوم :

* خیلی مضحکه،این روزها کسی داره جا نماز آب می کشه و آداب دینداری به مردم یاد میده

که فقط من میدونم چه گندهایی بالا آورده ... دارم به ارشاد آدمها ایمان میارم .

* وقتی بلند بلند فکر میکنی مهم نیست عواقبش چیه مهم اینه که خودسانسوری نمیکنی.

* مدتیه تو خونه آشپزی میکنم ... دلم میخواد یه سرآشپز بزرگ بشم ... جوگیر شدم.

* از این به بعد پستهامو بدون عکس می نویسم مگر اینکه ضرورت داشته باشه .

به قلم الهام نیکدل دوشنبه نهم شهریور 1388

            

                                                       

مرا

به حافظه ی آب بسپار

زمانی که آبشار می شود

مرا

خواهی شنید

و زمانی که ابر می شود

بر تو

خواهم بارید

 

 

ته کلوم :

قبلا یه جایی همین گوشه کنارا نوشته بودمش، حالا تکمیلش کردم .

 

چند کلوم ختم کلوم :

* تنهایی + دلتنگی = یه مجسمه ی زنده .

* همیشه شادی های ما کوچک و ناپایدار هستند، به این میگن یه سیستم روحی ایرانی الاصل.

* یه حس لحظه ای تو خوابم بود، روشن ، نزدیک ، گرم ... چیزی شبیه آرزوی من .

به قلم الهام نیکدل پنجشنبه یازدهم تیر 1388

             

                                                     

من ، رو به انگشت اشاره ی دست راستم : وصیتی نداری ؟

انگشتم : سکوت .

 

 

ته کلوم :

بازم گوشامون مخملی شده ... همیشه همینطور بوده ... از این به بعد هم خواهد بود .

 

چند کلوم ختم کلوم :

* رای میدهیم ... اهم .

* داریم اجابت می شویم .

* همه این موقع سال درس میخونن من ول می چرخم .

* اینقده روی خوش زندگی دوست داشتنیه... اینقده ... باورکن .

به قلم الهام نیکدل چهارشنبه بیستم خرداد 1388

                      

                                                              

هزار نه

هزار و یک راه را رفته

هزار تا اشتباه

و یکی درست

دلم را می گویم

جوان است دیگر

 

 

ته کلوم :

چه توجیه احمقانه ای.

 

چند کلوم ختم کلوم :

* کوچیک که بودم فکرمیکردم سوزنبان یعنی کسی که از سوزنهای مردم مراقبت میکنه.

* و افسانه  ها به حقیقت می پیونند ... جون عمه ام .

به قلم الهام نیکدل یکشنبه دهم خرداد 1388

             

                                                            

گاهی لازم است بنشینی

قابهای رنگی خاطرات را دورت بچینی

یکی را گذرا نگاه کنی

یکی را به زمین بخوابانی

تا نبینی اش

و یکی را

با دو دستت گرفته

و نگاه کنی

نگاه کنی

نگاه ...

و همه جایت درد بگیرد از اینکه

کسی نیست سرت را از روی زانو بلند کند

 

ته کلوم :

باید از همه عبور کرد ... چطورش را نمی دانم .

 

چند کلوم ختم کلوم :

* دوس دارم وقتی ابرها کنار میرن جای خورشید دوتا چشم پشتشون باشه .

* دیشب خواب دیدم ... یه شب بارونی ... یه پلکان بلند...یه چراغ کم سو... و ما.

* طفلک یاس تو باغچه ... تحمل شلاقهای آفتاب خرداد در حد توانش نیست .

به قلم الهام نیکدل یکشنبه سوم خرداد 1388


  • منوی سایت
  • صفحه نخست
  • تماس بامدیر وبلاگ
  • خانگي سازی
  • ذخيره كردن صفحه
  • اضافه به علاقه منديها

  • آنچه هستم

  • متولد آخرین روز از نیمه ی اول آخرین
    ماه سال
    دانشجوی روانشناسی عمومی

    ×××

    می نویسم برای اکنون
    بازش می کنم روبه آسمان
    گنجشکها زمزمه اش می کنند
    وفردا...
    بسته می شود
    مثل امروز
    واما چرا گنجشک ...
    پرنده درصدای خوشش رنج ودردوماتم نیست
    پرنده اهل شکوه واهل گلایه وغم نیست
    وخوش به حال هوایش
    وخوش به حال دلش
    وخوش به حال پرنده
    که مثل آدم نیست

    ×××

    استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
  • نویسنده
  • جستجو
  • :جستجو در گوگل
    :جستجو در همین صفحه

    Google PageRank 
Checker - Page Rank Calculator

    Add to Technorati

    POWERED BY BLOGFA.COM :

    آمار وبلاگ