تبليغاتX
گنجشکی که می نویسد

گنجشکی که می نویسد

اینجا هر آنچه را که عقل حکم کند دست می نگارد پس با دل بخوان

چقدر شهر دستان تو امن است

می شود بی هیچ ترسی

راحت جان داد

میان معبد دستانت

دستم را رها مکن

دنیای آدمها برای گنجشک همیشه بی پناه تو

زیادی سرد است

 

 

ته کلوم :

چقدر دستان مردانه ات را دوست دارم.

 

چند کلوم ختم کلوم:

* من زنم ، تمام شوریدگیم میان فوران احساس تو جوانه می زند.

* دیشب نگاهت سخت مخملی بود عشق من ، حس شیرینی به کندوی چشمانم

می ریختی لامصب.

* نمی دونین چقدر خوشحالم از اینکه مستاجرمون داره میره و من میتونم جهازمو

ببرم تو خونه ی خودم بچینم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 19 مهر1390ساعت 23:51  توسط الهام  | 

 

عشقم با دوستش رفته بیرون ، فرت وفرت کانال عوض می کنم... خدای من ... چرا همه

 خل و چلای دنیا تو تلوزیون ما جمع شدن؟ به صورتم دست می کشم ، به به ، جوش

خرکی هم که زدی الهام خانم.

 

 

ته کلوم :

اینقده بدم میاد از این دست شبهای بی حوصله ی ت خ م ی.

 

چند کلوم ختم کلوم :

* آره برگشتم ، حالا که چی؟ بعد از چند ماه غیبت انتظار ندارم برام شتر بکشین که. بعله.

* از هفته آینده باید برم یونیورسیتی ... نمردیمو ترم آخر شدیم بالاخره.

* دلم لک زده برای روزهای بارونی ، امشب حسابی ویار بارون کردم.

+ نوشته شده در  دوشنبه 11 مهر1390ساعت 23:15  توسط الهام  | 

                     

                                                        

محبوس شده اند تمام شعرهايم

در چشمهايم

ميان كوره راه ِ گلويم

كوه بغضي هستم كه فقط

شانه هاي مهربان تو تاب مي آورند

شكستنش را

 

 

ته كلوم :

دلم براي ني ني چشمان معصومت مي سوزد كه پر از چراهاي قد و نيم قد است.

 

چند كلوم ختم كلوم :

* رفتيم قبرستون ، شبونه ، با موتور كورسي. فكرشو بكن ... از ترس ريده بوديم به خودمون.

* سه هفته اس داريم ميريم دانشگاه ، هيچ كار مفيدي جز مسخره كردن ترم اولي ها انجام نداديم.

* بابونه ي گونه هايم را كه مي بويي ، لاله ي واژگون چشمايم سرخ تر مي شوند.

+ نوشته شده در  دوشنبه 3 آبان1389ساعت 20:23  توسط الهام 

امروز از روي بيكاري رفتم سراغ سررسيد فرزان و يادداشتهاشو خوندم.

در چند صفحه آخر سررسيد، شماره تلفن دوستاشو نوشته بود.

به اسامي برخي از اين افراد توجه كنيد:

بهروز كلاهبردار چاق

فريد ماهواره

داوود تك چرخ

محمد دايتي

استاد علي سبيل

 

 

ته كلوم :

مي ترسم آخرش خلافكار از آب دربياد.

 

چندكلوم ختم كلوم :

* تو تاكسي نشسته بودم كه يه جفت ابروي خوشگل تو آينه توجه ام را جلب كرد ، به صورت

خانمي كه كنارم نشسته بود نگاه كردم ، نه ابروها مال اون نبود. سر وگردنمو كمي بالاتر كشيدم

هه هه اينا كه ابروهاي خودمه... يعني چند وقته من به صورتم دقيق نشدم ؟

* من و فرزان هرشب از كنار قبرستون شهر رد ميشيم ، قراره يه شب بريم توش قدم بزنيم.

* بهش ميگم به نظرت ما ميريم بهشت يا جهنم ؟ بي هيچ رو دربايستي ميگه: جهنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 6 مهر1389ساعت 19:2  توسط الهام 

 

اولي : مردها خوب ِ خوبشونم حرومزاده اس.

دومي : درسته ، خدا رحمت كنه مادر اين حرومزاده ها رو.

 

ته كلوم :

اين كه ميگن ما دنياي خوبي داريم يعني اين.

چند كلوم ختم كلوم :

* نظر خواهي را بستم كه بستم ... اينجا فقط صداي خودم به گوش ميرسه و بس.

* به پائيز : باور كن اينجا هنوز تابستونه ... بميرم برا غربتت.

* برام اس ام اس امده: عشق تنها سهم مرغ عشق نيست / مي توان عاشق شد و گنجشك زيست.

+ نوشته شده در  شنبه 3 مهر1389ساعت 14:39  توسط الهام 

هیچ کس خانه نیست. هیچ صدایی به گوش نمی رسد به جز صدای هق هق های من

سرم به شدت درد می کند و چشمهایم نیز. وقتی نمی دانی دردت چیست تازه می فهمی

این ندانستن خود بزرگترین درد است.

 

 

ته کلوم :

خسته ام ... خیلی خسته .

 

چند کلوم ختم کلوم :

* با فرزان قهرم.

* با خواهر بزرگم قهرم .

* هیچ تعجبی نداره که با خودمم قهر باشم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 شهریور1389ساعت 22:57  توسط الهام 

شهر به شهر فتح مي كني

با غرور و افتخار

اين تن صبور را

و من چه ساكت و غريب

دل سپرده ام به چشمهاي آشناي تو

 

 

ته كلوم :

ندارد.

 

چند كلوم ختم كلوم :

* معدلم هفده و بيست صدم شد، احساس مي كنم دنيا را نجات دادم.

* و آگاه باشيد و بدانيد كه ضروريات زندگي عبارتند از: خوراك ، پوشاك ، مسكن ، فارسي 1.

* فرزان در روز 14 ساعت كار ميكنه منم 24 ساعت فكر مي كنم كه چطور 10 ساعت باقي

 مونده را بين من و خوابش تقسيم مي كنه و هنوزم انرژي داره !

+ نوشته شده در  یکشنبه 10 مرداد1389ساعت 3:3  توسط الهام 

در گذشته ی نه چندان دور نسبت به دوست ِ دوستم که مینا نامی بود، ندیده و نشناخته

حساس شده بودم. یک روز مانده به جشن عقدم متوجه شدم که فرزان (شوهرم )

کشته مرده ای به اسم مینا دارد. و اما آخرین مینای زندگی من مرغ معصومی است متعلق

 به فرزان. که داریم نقشه می کشیم کجای خانه ی هشتاد متریمان بچپانیمش که جایمان

را تنگ نکند. قصد دارم قفس پایه بلند شکیلی برایش بخرم و در بهترین نقطه ی سالن ، جلوی

دید بگذارمش تا از خوشی احساس طوطی بودن کند.

 

 

ته کلوم :

راستی مینای ما حرف هم می زند ، البته فقط چند جمله : فرزان ، سلام بابا ، خوش آمدید

 بیا بیا ، میووو.

 

چند کلوم ختم کلوم :

* امتحانات یکی پس از دیگری دارند ناک اوت می شوند ... بلند بفرررست صلوااااات.

* مطمئنم معدلم کمتر هفده خواهد شد و این یعنی اعلام عزای عمومی به مدت یک هفته برای جهانیان.

* کاهش وزنم به 15 کیلو رسید ، تا چند ماه آینده از الهام یک اینچ بیشتر باقی نخواهد ماند... فسیل شدم.

+ نوشته شده در  شنبه 29 خرداد1389ساعت 20:27  توسط الهام 

خسته است ، به پشت دراز کشیده و چشمهایش را بسته. آرام دستش را می گیرم و نوازشش می کنم

چشمانش با لبخند باز می شوند. نیم خیز می شود و آرنجش را تکیه گاه سرش می کند. با شوق

می گوید: " هرگز فکرش را هم نمی کردم از سر کار که برگردم دستهای مهربان زنی خستگی را

از تنم با این ملاحت در کند "

با لبخندی که خودم هم نمی دانم از سر دلسوزی است یا محبت یا حسی آمیخته از این دو _ که

بدجوری عذابم می دهد این گونه احساسهای دوپهلو _ نگاهش می کنم و حرفی نمی زنم.

 

 

ته کلوم :

من هم فکر نمی کردم دستهای تو سهم من بشود.

 

چند کلوم ختم کلوم :

* 12خرداد آرام و آهسته به مردی بله گفتم که می گوید هر روز بخاطر داشتنم خدا را شکر می کند.

* تاهل و امتحانات و سرماخوردگی و ... یعنی خوش شانس تر از من توی این ماه پیدا نمی شود عمرا.

* آهنگسازی یکی از شعرهایم تمام شده ، بی صبرانه منتظر فایلشان هستم تا اینجا تقدیمتان کنم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 25 خرداد1389ساعت 12:14  توسط الهام 

(( این مطلب مر بوط به یک سال پیش است که به درخواست یک دوست دوباره ثبتش

کردم ، وگرنه از نوشتن مطالب تکراری زیاد خوشم نمی آید. ))

ابوی اینجانب از نسل رو به انقراض مردمان شریف وصدالبته خانواده دوست می باشد.

ایشان تمامی امور خارج از خانه را یک تنه انجام می دهد و اجازه نمی دهد آب اندر دل

عیالش ادای منارجنبان را درآورد. ایشان چندی پیش به دلیل مشغله ی زیاد مجبور شدند

امر خطیر و ثقیل کوپن گرفتن را به بنده که صبیه ی گلش می باشم ومادر عزیزتر از جانم

واگذار کند. و اکنون بشنوید ماجرای کوپن گرفتن ما را :

 

یه روز غروب منو مامان شدیم آماده          

رفتیم کوپن بگیریم از برای خانواده

ازجمعیت برات بگم ازاینجا تا خود نیل 

خر تو خری یه اوضاع هردم بیل

یکی جوون یکی عصا به دستش

یکی میومد اون یکی می رفتش

منو مامان جمعیتو که دیدیم

زود فهمیدیم که خیلی دیر رسیدیم

در باز شد ویه آقایی ظاهر شدش لای در

بد اخلاق و بد صدا بود بلانسبت عین خر

می گفت اگه اسم کسی رو خوندمو نبودش اینجا

فردا بیاد دیگه کوپن بهش نمیدن هیچ جا

یکی غرغر می کرد یکی مدام گلایه می کرد

یکی واسه گرفتن نمره ی تل همش اشاره می کرد

یکی می گفت قبل اذون تو گرگ و میش اومده

یکی می گفت بعد از اذون ساعت شیش اومده

منو مامان نشستیم و رفتیم تو فکر چاره

یهو دیدم انگار تنم یه جور بد می خاره

فکر پلیدی تو سرم جون گرفت

جلوی چشمامو یهو خون گرفت

با دست کردم به مادرم اشاره

که دزدکی سرشو جلو بیاره

گفتم اگه اسمی رو خوندن و نبود صاحابش

به جای اون بنده خدا بنده میدم جوابش

وقتی که کردم نقشه مو زمزمه

رنگی به صورتش نموند یک دفه

با ترس و لرز گفت میدونم لو میریم

کوپن نمی خوام بیا از اینجا بریم

توی دلم خالی شد و لرزیدم

دورغ چرا یه نمه هم ترسیدم

گفتم خدایا کمکی یه در رحمتی

یهو آقاهه داد زد : آقای رفعتی

کسی جواب نداد فشنگی رفتم جلو

گفتم منم ! گفت : بیا بالا بدو

چند نفری چپ چپ نیگا می کردن

روده هام بد جوری صدا می کردن

آقاهه گفت مدارک رفعتی رو آوردی ؟

گفتم خدا اول کار آبرومونو بردی؟

دستام می لرزید پاهام خواب رفته بود

احساس می کردم مخم آب رفته بود

یهو زدم تو فاز خالی بستن

گفتم ایشون دایی بنده هستن

یارو که بی حوصله وخسته بود

گفت برو داخل گمونم نئشه بود

داخل بازم صف بندی بود دوباره

با خود گفتم این دفه کارم زاره

زندون و دستبند و جیغ و اشاره

پام خورد به میز دردم اومد یه باره

تازه یادم افتاد توی پست خونه م

یه پیرمرد بی هوا زد رو شونه م

گفت رفعتی رو تو می شناسی؟

گفتم آقا مگه شما بازرسی؟

گفت رفعتی هستش برادر زنم

شوهر فرخنده عزیز ننه ام

اگه بدونین بودم من در چه حال

گمون کنم گرفته بودم اسهال

گفتم آقا تشابه اسمیه

دایی من یه مقام رسمیه

طفلی ساکت شدو سری تکون داد

رذالتم رو با چشاش نشون داد

خلاصه پیرمرده ول کرد و رفت

افول نکرد بازم ستاره ی بخت

کوپن گرفتیم و برگشتیم خونه

حس میکنم دستی هنوز رو شونه

عذاب وجدان راحتم نذاشته

شیطون شاگردی مث من نداشته

الهام و این همه دروغ ؟ بعیده

شیطون دل نیک منو ندیده

من توبه کردم خدا خوب میدونه

الهام سرش بره قولش می مونه

من عذر میخوام همینجا از خلق الله

خدا منو ببخش ... باشه ؟ بسم الله

 

 

ته کلوم :

بنده به عنوان متهم ردیف اول اعتراف می کنم که بزرگترین خلاف زندگیم همین بوده .

 

چند کلوم ختم کلوم :

* به احتمال زیاد تا قبل از امتحانات یک مسافرت چنده روزه میرم.

* وقتایی که خیلی دلم می گیره لاک صورتیمو میبرم تو حیاط ، میشینم رو پله و لاک میزنم.

* دوستان می توانند درقسمت نظرات از بزرگترین خلافهای زندگی خود برای ما بگویند بالاخره

ماهم حق داریم بدانیم با چه خلافکارهایی تعامل داریم .

+ نوشته شده در  جمعه 24 اردیبهشت1389ساعت 14:38  توسط الهام