یکی مرا مادر صدا خواهد زد

از نوشتن پست قبل تا الان ، زمان زیادی گذشته. الان یک ماهه که ماهی کوچک خیالی من رنگ واقعیت گرفته. دختر زیبای مه پیکر من ، نرم و آروم کنار گونه ام نفس میکشه و از دهان نیمه بازش بوی بهشت به گونه ام میخوره. اسمشو آنیسا گذاشتیم. به معنای "مانند عشق" اما از وقتی توی آغوشم گذاشتنش تازه متوجه شدم که وجودش برام چیزی بالاتر از عشقه ، حسی که از حضورش و وجودش به قلبم رسوخ کرده از بیخ و بن غیر قابل توصیفه و نمیشه اسمی براش گذاشت. لونه ی کوچیک ما حالا یه جوجه داره که من و یار جان نفسمون براش میره.

لحظه هاتون همیشه سرشار از عشق.

میانسالی که نرسیده به پیری ، خرفتی را شروع کرده

و از بیشعوری و بی فرهنگی یک زن چهل و دو ساله همین بس که در دفاع از دختر بیست ساله اش که سومین دوست پسرش هم به طرز حال بهم زنی برای همگان رو شد بگوید : حالا خوبه ما هم برای زن تو که سه تا ( تازه خبر نداشت چهارتا بودن ) از پسرای دانشگاهشو برای جشن عقدتون دعوت کرده حرف دربیاریم ؟

پ ن :

جالب اینجاست که همگی دوستان آقا داماد نیز بودن ... اینجای قضیه خیلی سوزش داشت برایت نادان.