وقتی به بویت وحشی می شوم

وقتی باهام قهر می کنی مدام پوست لبمو میکنم و پرت می کنم زیر میز ، زیر موکت ، پشت مبل ، تو چاه دستشویی. یعنی حساب کن اگه قهرت به همون چند ساعت همیشگی ختم نشه و چند روز طول بکشه روز چهارم ، پنجم وقتی برگردی خونه می بینی سرم ، دستم ، پام ، کلیه هام ، ، معده ام ، قلبم ، روده هام ، هرکدوم یک جایی پرت شدن. بله نرینه جان. من همیشه از لبها شروع می کنم. و خدارو شکر که من نفستم و نمی تونی چند ساعت بدون من دووم بیاری و زود می افتی به کیک خوری که " باهام آشتی کن خمبول " وگرنه می فهمیدی من بدون تو از لبهام شروع می کنم به تیکه پاره شدن.

زمانی که سیبل گلوله هایت می شوم ... بی آنکه بدانم جرمم چیست

میاد خونه. از چهره اش مشخصه که از یه جایی عصبی و ناراحته. یه شام سبک می خوریم ، سرشار از سکوت. میگه آماده شو بریم بنزین بزنیم. تو جاده سر یه حواسپرتی ساده ی من ، محکم می کوبه رو داشپورت و به یه دوم شخص ِ غائب فحشهای عجیب وغریب و غلیظ میده. گلوم سفت میشه. سعی می کنم قورتش بدم این بغض ِ بدموقع لعنتیو. من همچنان ساکتم. چند دقیقه بعد آتشفشان نرینه جان هم خاموش میشه. می رسیم پمپ بنزین. بنزین میزنه و دور میزنه که برگردیم. میدونه خیلی ناراحتم ازش. می ندازه تو جاده ای که کیلومترها از مسیر خونه دورمون میکنه. می فهمم تو ذهنش چیه. میخواد تا قبل از اینکه برسیم خونه از دلم دربیاره. صدای ضبط ماشینشو بلند می کنه. من با گلویی که سفتیش کمتر شده فقط به بیرون و ردیف درختهای کنار جاده خیره شدم. بعد از یکی دو آهنگی که در سکوت قهرآلودمون گوش می کنیم ، یه آهنگ مسخره با یه ترانه ی مسخره تر فضای ماشینو پر می کنه.یواش یواش سفتی گلوم رفع میشه ، آروم و ریز ریز می خندم. با خودم می گم : آخه اینا چیه گوش می کنی نرینه جان ؟ فراموشم میشه که قهرم باهاش، بلند بلند به متن آهنگ می خندم. چند لحظه بعد متوجه نگاههای زیرزیرکیش میشم. یادم میاد که قهر بودم باهاش. سریع لک و لوچه رو جمع می کنم و زور میزنم جدی باشم. خودمم حس می کنم که قیافه ام خیلی مسخره شده. پفففففف میزنه زیر خنده. با اخم ِ آلوده به خنده نگاهش می کنم. دستمو می گیره و می بوسه. با نگاهش میگه: ببخش. پلکامو بهم میزنم یعنی : بخشیدم.

پ ن:

بعدشم رفتیم فلافل خوردیم و زدیم تو پوز شام سبکمون.

شبهایی که چوپان می شوم

این سر دنیا ، در میان این قاره ی بزرگ ، در کشور خودمان ، در استان خودمان ، در شهر خودمان ، در محله خودمان ، در کوچه ی بن بستی که خانه ی کوچکمان در آن قرار دارد ، در اتاق خوابمان ، روی تخت خودمان ... او خواب و من بیدار. گوسفند می شمارم بلکه رها شوم از این بی خوابی. نفسهای گرمش به نرمی به گونه ام می خورد. کمی جا به جا می شوم ، حلقه ی دستانش دور کمرم تنگ تر می شود. لبخند میزنم ، زیر نور مهتاب به چهره ی دلنشینش خیره می شوم.مثل اینکه در خواب وحشت این را دارد که " اگر نباشد ... ". چشمهایم را می بندم. جا به جا می شود و صورتش را توی سینه ام مخفی می کند. بین خواب و بیداری " عزیزم " خفیفی از بین لبهای خواستنی اش میشنوم و از حس دوست داشتنش لبریزمی شوم. چند لحظه بعد از فکر اینکه نکند زلزله بیاید ، یهو جنگ شود و بمب درست بخورد توی اتاق خوابمان ، قیامت بشود و دنیا زیر و رو شود ، سونامی بیاید و... و ما همینجا تمام شویم دلم آشوب می شود.با اضطراب گوسفندها را تند تند می شمارم بلکه این خواب لعنتی زودتر بیاید و چشمهای مرا با خود ببرد.

ته کلوم :

دنیا بدون تو ، ارزش توقف کردن ندارد.

چند کلوم ختم کلوم :

* برام یه خروس خوشگل با یه قفس بزرگ خریده . به سرم زده یه مشت زلم زیمبو به پا و بالش و شایدم کاکلش وصل کنم.

* چهل روز دیگه عروسی داداشمه و ما تازه باهم قهر کردیم.

* زندگی شاید یک گوجه فرنگی قرمز باشد که من آن را با نمک و پونه ، با وسواس تمام می خورم.

و آدمهایی که از بیخ بزرگند

آدمهایی هستند که هرجور زیر و بالایشان کنی باز هم بزرگ اند. وقتی بین گفتگوهایتان بادی به غبغب می اندازی و می گویی فلان کتاب را خوانده ای ؟ و قیافه ات را یک جوری می کنی که انگار خیلی کتاب خوانی ، با متانت به چشمهایت خیره می شود و می گوید که نقدش را هم خوانده. این آدمها خیلی کتاب می خوانند. خیلی فیلم می بینند. خیلی چای یا قهوه می خورند. خیلی صدایشان بم و جذاب است. خیلی لباسهای سفید می پوشند. خیلی اشیای دوست داشتنی لابه لای وسایلشان دارند. خیلی دکور اتاقشان خاص است. خیلی کلمات گوش پر کن بلدند که به خوردت بدهند. خیلی باهوشند و پیش از آنکه تو حرفی بزنی میدانند چه می خواهی بگویی. خیلی خونسردند و در حالی که تو داری حنجره پاره می کنی از عصبانیت ، آنها در حالی که با آرامش فنجانشان را به لب نزدیک می کنند به کوتاهی و با منطق جوابت را می دهند. خیلی حرفتان خنده دار باشد ، فقط به لبخندی اکتفا می کنند ، طوری که به ندرت می توانی فرم دندانهایشان را به خاطر بیاوری. خیلی وقتها وقتی نگاهشان می کنی در حال فکر کردن هستند. خیلی باید زور بزنی و به تمام اعضا و جوارحت فشار بیاوری تا بفهمی عصبانی اند یا ناراحت. خیلی حرکات مبهمشان حرص درآر است. خیلی احساس خرفتی می کنی وقتی نمی توانی بفهمی چه دردشان است. خیلی مرتب و منظمند. خیلی سیگار می کشند. خیلی دوستت دارند بی آنکه نشانت بدهند چقدر بزرگ است دوست داشتنشان. خیلی منطق و استدلالهایشان قوی است جوری که به هیچ نحوی نمی توانی مقابلشان حرفت را به کرسی بنشانی.در خیلی از زمینه ها صاحب نظرند. درباره ی چیزهایی که حتی عقل جن به آنها نمی رسد ، اطلاعات بالایی دارند. خیلی خوشتیپند. خیلی کم اتفاق می افتد که چند دقیقه متوالی حرف بزنند و کلا از زیاده گویی به دورند. همیشه یک جاندار - اعم از گیاه یا حیوان - با آنها هم اتاق یا هم خانه است که در حد مرگ به آن وابسته اند... این دست از آدمها هر جور زیر و بالایشان کنی باز هم بزرگ اند.

 

 

ته کلوم :

جالب اینجاست که اکثرا یا متولد شهریور هستند یا مرداد.

 

چندکلوم ختم کلوم :

* اگر آدمهای بزرگ زندگی شما هم این شکلی هستند ، از خصلتهایی که دارند و من جا انداخته ام برایم بنویسید.

* ببار ... من هنوز هم چتر می شوم برای اندوه های ریز و درشتت.

* ای خدا... بیا تمام کنیم این لجبازی را نه تو حال مرا بگیر نه من حال تو را ، مثل دوتا بنده و خدای دوست داشتنی بنشینیم و با هم حال کنیم. هان؟ موافقی ؟

چشمهایی که خیلی می فهمند

 همینطور که زیر سنگینی بدنش نفسم بند آمده به چشمانش خیره می شوم و موهایش را نوازش میکنم ، آرام زمزمه می کنم دوستم داری؟... نمیدانم چرا، ولی همیشه دلم میخواد این سوال را که او جوابش را به حواس پنج گانه ام خال کوبیده ، باز هم بپرسم... خیره در چشمهایم از آن لبخندهای مکش مرگ ما می زند و با تمام جذابیتی که همیشه فکر میکنم من فقط عمقش را درک می کنم ، می گوید تازه دارم عاشقت می شوم. حس خوبیست ، دلم می خواهد در انحنای گردنش گم شوم و او این را خوب می فهمد.و من عاشق همین خوب فهمیدنهایش هستم.

 

ته کلوم :

دوازدهم همین ماه سه ساله می شود عشقمان.

 

چند کلوم ختم کلوم :

* این روزها به سراغ هر وبلاگ قدیمی که می روم یا حذف شده یا نوشته تعطیل می باشد. بلاگفا نویسنده های خوبی رو از دست داده.

* می ترسم آزادت کنم از میان چشمهایم... میدانم برمی گردی ، میترسم نگذارند برگردی.

* پای تو که در میان باشد، حتی نسبت به خودم هم حسودم. دوست داشتنت مریضم کرده.

دستان همیشه مردادی تو

چقدر شهر دستان تو امن است

می شود بی هیچ ترسی

راحت جان داد

میان معبد دستانت

دستم را رها مکن

دنیای آدمها برای گنجشک همیشه بی پناه تو

زیادی سرد است

 

 

ته کلوم :

چقدر دستان مردانه ات را دوست دارم.

 

چند کلوم ختم کلوم:

* من زنم ، تمام شوریدگیم میان فوران احساس تو جوانه می زند.

* دیشب نگاهت سخت مخملی بود عشق من ، حس شیرینی به کندوی چشمانم

می ریختی لامصب.

* نمی دونین چقدر خوشحالم از اینکه مستاجرمون داره میره و من میتونم جهازمو

ببرم تو خونه ی خودم بچینم.

غزلم كن

                     

                                                        

محبوس شده اند تمام شعرهايم

در چشمهايم

ميان كوره راه ِ گلويم

كوه بغضي هستم كه فقط

شانه هاي مهربان تو تاب مي آورند

شكستنش را

 

 

ته كلوم :

دلم براي ني ني چشمان معصومت مي سوزد كه پر از چراهاي قد و نيم قد است.

 

چند كلوم ختم كلوم :

* رفتيم قبرستون ، شبونه ، با موتور كورسي. فكرشو بكن ... از ترس ريده بوديم به خودمون.

* سه هفته اس داريم ميريم دانشگاه ، هيچ كار مفيدي جز مسخره كردن ترم اولي ها انجام نداديم.

* بابونه ي گونه هايم را كه مي بويي ، لاله ي واژگون چشمايم سرخ تر مي شوند.